قافله عمر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

پدرو پسری داشتن صحبت میکردن .

پدر دستش رو میندازه دوره گردن پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟

پسرمیگه من .........!

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟!

پسر میگه : من شیرم !

پدر عصبی میشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو ؟!

پسر میگه بابا تو شیری ....!!!

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالامیگی تو؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا..........

تقدیم به همه عزیزان

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

وقتی خدا زن را آفرید ، تا دیر وقت کار میکرد .

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد : چرا اینهمه زمان صرف این مخلوغ می کنی ؟

خدا فرمود : آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم بکار ببرم اطلاع دارید ؟

اوباید قابل شستشو باشد اما نه از جنس پلاستیک با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن بر هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید . او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام دهد.

فرشته تحت تاثیر قرار گرفت . و گفت فقط با دو دستش ....... این غیر ممکن است !!  ایا این یک مدل استاندارد است ؟

اینهمه کار برای یک روز........ تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن .

خدا فرمود : این موجود را که محبوب دلم است ، کامل خواهم کرد.

وقتی که ناخوش است از خودش مراقبت نمی کند اما اگر نزدیکانش ناخوش باشند با تمام وجود از آنها مراقبت میکند . او میتواند 18 ساعت در روز کار کند.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد و گفت : اما ای خدا اورا بسیار لطیف آفریدی .

خداوند فرمود : بله او لطیف است ، اما او را قوی نیز ساخته ام نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهای را می تواند تحمل کند و برآن فائق شود.

فرشته پرسید آیا او میتواند فکر کند؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها میتواند فکر کند بلکه می تواند استدلال و بحث کند .

فرشته گونه های زن را لمس کرد و گفت خدا یا به نظر میرسد این موجود چکه میکند !! گویا شما مسئولیت بسیار سنگینی بر دوش او گذاشته ای.

او چکه نمی کند ...... این اشک است . خداوند گفته فرشته  را اصلاح کرد... فرشته پرسید این اشک به چه کار می آید.

خداوند فرمود : اشکها وسیله او برای بیان غم ها و تردید هایش ، عشقش  ، تنهایش ، تحمل رنجها و غرورش است.

این گفته فرشته را بسیار تحت تاثیر قرار داد و گفت خدا یا تو نابغه ای . تو فکر همه چیز را کرده ای زن واقعاٌ موجود شگفت انگیزی است.

آری او واقعاٌ شگفت انگیز است ! زن توانا ییهای دارد که مرد را شگفت زده میکند . او مشکلات را پشت سر میگذارد و مسئولیتهای سنگینی را بر دوش می کشد . او شادی ، عشق و اندیشه را با هم دارد .

گریه میکند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که نگران است.او برای آنچه که اعتقاد دارد مبارزه میکند و علیه بی عدالتی می ایستد.

وقتی که راه حل بهتری بیابد ، برای جواب دادن از کلمه (( نه )) استفاده نمی کند او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش میکند

عشق او مطلق و بدون قید و شرط است. وقتی فرزندانش موفق میشوند گریه میکند و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال است.

او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد میشود . وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.

او میتواند با مهربانی یک دل شکسته را التیام بخشد.

او فقط یک اشکال دارد.

فراموش میکند که او چه ارزشی دارد............

 هفته زن بر تمامی فرشتگان زمینی مبارکباد

[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

تو سن 10 سالگی : (( مامان و بابا عاشقمونن ))

تو سن 15 سالگی : (( ولم کنین ))

تو سن 20 سالگی : ((مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ))

تو سن 25 سالگی : (( باید از این خونه بزنم بیرون ))

توسن 30 سالگی : (( حق با شما بود ))

تو سن 35 سالگی : (( میخوام برم خونه پدر و مادرم ))

تو سن 40 سالگی : (( نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ))

تو سن 70 سالگی : (( من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن.....!!!!

بیایید قدر پدر و مادرامونو بدونیم.

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

دستانش را نوازش میکنم.

داستانی دارد دستانش.

دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد از تمام دستها بلند تر است.

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادرم.

تنها کسی هستی که میتوان (( دوستت دارم )) هایت را باور کرد . حتی اگر نگویید.

قند و خون مادر بالاست .

اما همیشه دلش (( شور )) میزند برای ما.

اشک های مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش .

دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!!

حرف ها دارد چشمان مادر.

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.

وقتی بزرگ تر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما....مادر ندارن !!

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ولی تو پیری بچه هاشون خجالت می کشن ویلچرشونو هل بدن !!!!

تقدیم به همه عزیزان

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عیدبه پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!…

[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود / هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست / آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست

هر چه باشد من نمک پرورده ام / دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

فرارسیدن ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها را به همه مومنان تسلیت عرض مینماییم

 

[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

خدایا

من بنده حقیر و کوچک و نا توان تو ام 

بر من لحظه ای ناشکری را مپسند که عاجز تر از آنم که توان مقابله با تقدیر حکیمانه تو را داشته باشم 

خدایا رحم کن بر این بنده بیچاره که غنی یا فقیر هر چه که باشد جز تو پناهی ندارد

پروردگار و معبود من لحظه ای روا مدار که به حال خویشتن رها شوم و ردی از ناشکری بر زبان قاصرم بر جای ماند 

ای همه آرامشم در اوج تلاطم به تو پناه می برم از هر خیال باطل

نفسم را حبس می کنم  و می دانم بی اراده تو دمم باز دمیده نخواهد شد 

تصور لحظه ای بی تو بودن چنان عرق سردی بر وجودم می نشاند و  چنان سست و لرزانم می کند که نای در خود جمع شدن و پیچیدن را هم از من می ستاند 

پس ای ملجاء امن و آرامش من یاری ام کن

می دانم ، می بینم و می شنوم تو را که همراهم هستی 

کمکم کن که لحظه ای دست مهربانت را رها نکنم 

چشم در چشم مراقبم باش که سخت محتاج تیمار تو ام

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است !

 

[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری راازخواب بیدارکرد. پشت خط مادرش بود .پسر باعصبانیت گفت : چرااین وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟

مادر گفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرابیدارکردی . فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسرازاینکه دل مادرش راشکسته بود تاصبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش راپشت میزتلفن باشمع نیمه سوخته یافت. ... ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.

 

[ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین…

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم…

قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین باش

در مهر دوستی مانند خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش

در هما هنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

خودت باش همانگونه که مینمایی

[ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

روزی از روزها ،پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود ، تصمیم گرفت برای خودش جانشینی انتخاب کند .

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست ، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوانها بود و تصمصم داشت تمام تلاش خودرا برای پادشاه شدن بکار گیرد ، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد.

بر این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد ، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.....

پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد بلاخره روز موعود فرارسید .

همه جوانها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدانها نگاه کرد ....

وقتی نوبت پینک رسید ، پادشاه از او پرسید پس گیاه تو کو؟

پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...

در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد!

همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.

پادشاه روی تخت نشست و گفت : این جوان درستکار ترین جوان شهر است . من قبلاٌ همه دانه ها را در آب جوشانده بودم ، بنا براین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.

پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد ، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریاکارانه ای بزند!

[ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

سامورایی بزرگی نزدیک توکیو زندگی میکرد . پیرشده و خودش را وقف آموزش به جوانان کرده بود . یک روز عصر جنگجویی در آن جا ظاهر شد این جنگ جو مهارت خاصی در تحریک حریفانش داشت . حریفش را تحریک میکرد و منتظر می ماند تا او اولین حرکت را بکند و با هوش سرشارش ، بی درنگ نقص های حریف را می فهمید و با تمام قدرت به او حمله میکرد.

جنگوی جوان و بی صبر ، هر گز در نبردی شکست نخورده بودو از توانایی مرد سامورایی خبرداشت و می خواست او را شکست بدهد تا به برداشتهای خودش بیفزاید.

تمام شاگردان مخالف این مبارزه بودند. اما سامورایی پیر آن را پذیرفت . همه به میدان شهر رفتند و مرد جوان شروع کرد به توهین به استاد پیر ، چند سنگ به بطرف او انداخت. بصورتش تف انداخت ، هر ناسزایی را که می دانست نثار او کرد و حتی به او و اجداد او توهین کرد .

تا چند ساعت همه کار کرد تا او را تحریک کند ، اما پیرمرد همانطور ساکت ماند . غروب که شد جنگجوی عصبی ، احساس خستگی و خفت کردو از میدان عقب کشید .شاگردان سکوت استاد را دیدند و از او پرسیدند ؟

چه طور تونستید این همه خفت را تحمل کنید ؟ چرا شمشیر نکشیدید؟

سامورایی پیر پرسید : اگر کسی با هدیه ای نزد شما بیاید و آن را نپذیرفتید ، هدیه به چه کسی تعلق دارد؟

یکی از شاگردان گفت : به کسی که هدیه آورده.

استاد گفت در مورد دشمنی ، خشم و توهین هم اوضاع از همین قرار است . اگر آن را نپذیرید مال کسی است که آن را آورده.

بقول ما ایرانیها : مال بد بیخ ریش صاحبش !

تقدیم به همه عزیزان

[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ میشود که می خواهید او را ازرویاهایتان بیرون بیاورید و در آغوش بگیرید .

وقتی در شادی بسته میشود ، در دیگری باز میشود ولی معمولاً آنقدر به در بسته خیره میمانیم که دری که برایمان بازشده رو نمی بینیم .

به دنبال ظواهر نرو ، شاید فریب بخوری  .

به دنبال ثروت نرو ، این هم ماندنی نیست .

به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند .

چون فقط یک لبخند میتواند شب سیاه را نورانی کند.

هرچه میخواهی آرزو کن .

هرجایی که میخواهی برو .

هرچه میخواهی باش .

چون فقط یک بار زندگی میکنی و برای انجام آنچه میخواهی فقط یک شانس داری .

تنها راه رستگاری ایمان به خداست  خداوند دنیا را بر اساس ایمان انسان ها آفرید. هر چقدر ایمان بیشتری را از درون وجود الهی ات به زندگی ات راه دهی، بهره ات از زندگی بیشتر خواهد بود.

آنقدر شادی داشته باش که دوست داشتنی باشی .

آنقدر غم داشته باش که انسان بمانی .

آنقدر امید داشته باش که شادمان باشی .

شاد ترین مردم لزوماً بهترین چیزها را ندارند.

بلکه از هر چه سر راهشان قرار میگیرد بهترین استفاده را می کنند .

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا میشود .

تا غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی نمی توانی در زندگیت پیشرفت کنی .

وقتی به دنیا آمدی تو گریه میکردی و اطرافیانت لبخند بر لب داشتند آن گونه باش که در پایان زندگی تو لبخند بزنی و اطرافیانت گریه کنند.

سالها را نشمار ، خاطرات را بشمار !

تقدیم به همه عزیزان

[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]

 در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید ، هیچ کس عصبانی نیست ! هیچ کس سوار بر اسب نیست  ، کسی در حال تعظیم دیده نمی شود !!  برده داری هیچگاه در ایران مرسوم نبوده است !!!! در میان صدها پیکر نشان داده شده ، حتی یک پیکر برهنه  دیده نمی شود !!! .

ایرانیان با چنین پیشینه و سرشتی   اسلام را با جان و دل پذیرا شدند و بر خلاف دیگران با گوشت و پوست خود  آنرا درک کرده و بر آن پایدار مانده اند.

  فرهنگ صحیح گذشته  خود را که بر اسلام و فطرت منطبق است پاس بداریم و در عمل از آن حراست کنیم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

[ سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ علی محمد نجفی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شب های دراز بی عبادت چه کنم ، طبعم به گناه کرده عادت چه کنم ، گویند کریم است و گنه می بخشد ، گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم…
صفحات دیگر
امکانات وب

.



.

Online User
ایران رمان